داشتم با خودم فکر میکردم که باید دوباره شروع کنم حتی اگه قصد داشته باشم تنهایی این مسیر زندگیمو به پیش برم و کنجکاویمو نادیده بگیرم و برای همیشه چشامو روی اون سوال ذهنیم ببندم...
هم این که به شدت، نیاز به ثبات و آرامش داشت تو وجودم شعله می کشید تا اون طوفان ذهنی و خستگی جسمی و ناراحتی روحیمو کنار بزنه!
ولی اون کنجکاوی مسخره، با اشتباه من و یادآوریهای مجدد حضورش، بازم نمیذاشت اون آرامش رو به طور کامل به خودم و زندگیم تزریق کنم... اما هنوز شهامت اینو نداشتم که از همه جای محدود و نامحدود زندگیم حذفش کنم می ترسیدم باهاش رو در رو بشم!
اما دست نامرئی زندگیم همه چی رو تغییر داد حالا چه یهویی یا چه با تغییرات کوچیک زیرپوستی ^_^ و بعدشم یه دوست بهم داد تا خوشحالیشو با من سهیم شه و در آخرین لحظات کشنده یادآوریکننده پردرد حضور، کسی رو سر راهم قرار داده که اولش نتونم با منطقم نادیده ش بگیرم و بعد هم کم کم بتونه توجهمو جلب کنه و بخواد حضورشو با من تقسیم کنه شادیاشو، مهربونیاشو، حسای خوبشو و ... .
حالا من اینجا وایسادم! ترسیدم به شدت... از خودم، از خودش، از همه چی... شهامتو جمع کردم، دستامو مشت کردم اول از همه باید گرد و خاک اضافی که باعث یادآوری حضورش میشن چه خوب و چه بد رو از همه جا حذف کنم!
میدونم دل تنگ میشم دلتنگ گذشته ای که شاید یه زمانی به شدت عاشقانه دوستش داشتم...
- ۹۷/۱۱/۰۹