
از دیروز تقریبا هر روز خونهم مگه زمانی ک بخوام برم امتحان بدم در نتیجه رفت و آمدم محدودتر شده و مثل قبل نمیتونیم با الف بیرون بریم :(
البته خودمم با هر روز بیرون رفتن موافق نیستم، ولی الف اهل بیرونه اینم یه تفاوت دیگه :)
واسه همینم بیشتر ارتباطمون شده یکی دوبار زنگی ک در روز میزنه یا میزنم و چند تا اسمس... البته وقتی ک تو پادگان باشه ک نمیشه بعدم ک از پادگان مرخص میشه یا خستهس میخوابه و وقتی برای اسمس نمیمونه یا یکی دو روز با هم بیرون میریم یا با دوستاش میره بیرون...
اما دیروز نه زنگی زد نه اسمسی، خودم زنگ زدم که ج نداد. وقتی خودش از پادگان مرخص شد زنگ زد و بعد این که گفتم امتحان دارم و بیرون نمییام و طبق معمول با جمله تو چقدر خر میزنی روبرو شدم :دی با گفتن خب کاری نداری و شنیدن نه از جانب من خدافظی کرد :|
الان
حتما دارین میگین خب مشکل این مکالمه کجاست؟! @_@ مشکل این مکالمه اینه
که از نه روز من پرسو جو کرد نه از روز خودش تعریف کرد ینی سر و ته مکالمه
رو زد :( یا شایدم به نوعی خواسته اعتراضشو نشون بده یا شایدم حوصله نداشته
و من زیادی حساس شدم...
نمیدونم دقیقا کدومشه و این باعث میشه اعصابم خط خطی بشه و نتونم تمرکز کنم که درس بخونم. اصن حوصله ندارم ![]()




تو یه شب سرد زمستونی، ملا تو رختخوابش خوابیده بود که یه دفعه صدای غوغا و هیاهو از کوچه بلند میشه. زن ملا بهش میگه برو بیرون و ببین که چه خبره. ملا: به ما چه، بگیر بخواب. زنش: ینی چی که به ما چه؟ پس همسایگی به چه دردی میخوره!؟!
سر و صداها ادامه داشت و ملا که میدونست اَره دادن و تیشه گرفتن با زنش فایدهای نداره با بیمیلی لحافو روی خودش میندازه و میره توی کوچه. مثل این که دزدی برای دزدی رفته بود خونه یکی از همسایهها ولی صاحب خونه متوجه شدش و دزد نتونسته بود چیزی برداره.