تو سرم پر فکره و همشم تیکه تیکه همون جوری هم شما رو با خودم شریک میکنم:
1. دیشب زنگ زدم شهرکتاب که ببینم کتابمو آوردن گفتن سه شنبه که فردا باشه میارن باید یادم باشه عصرش برم بگیرمش نزنم تو کار پیچ.
2. زنگ زدم کلاسم ببینم کی استارتشه زدن زیر حرفشون از اول آذر گفتن نه ما گفتیم هفته اول آذر!!! باهاتون تماس میگیریم (همون پیچ مؤدبانه که برو دنبال نخودسیاه مزاحم نشو)
1. دیشب زنگ زدم شهرکتاب که ببینم کتابمو آوردن گفتن سه شنبه که فردا باشه میارن باید یادم باشه عصرش برم بگیرمش نزنم تو کار پیچ.
2. زنگ زدم کلاسم ببینم کی استارتشه زدن زیر حرفشون از اول آذر گفتن نه ما گفتیم هفته اول آذر!!! باهاتون تماس میگیریم (همون پیچ مؤدبانه که برو دنبال نخودسیاه مزاحم نشو)
3. امروز همـــــــت کردم رفتم داروهامو گرفتم دقیقا شد 142.500 مخم سوت کشید ی چند تا کپسول و ی سرم شستشو و یه ضدآفتاب!!! هوچی دیگه از الان باید تا موقع حقوق دست به عصا راه برم :(( تازه تولد مادر گرامم دو روز دیگه س + پول قسطمم خرج کردم + کتابامم هنوز تحویل نگرفتم درنتیجه مانیشون پرداخت نشده :(( یاد ضرب المثل «بر آن کدخدا زار باید گریست که دخلش بود نوزده و خرج دویست :دی» افتادم. ددر رفتن هم که بعلهههه!
4. هنوز کتابای این ماهمو نخوندم بسی غمگینم
5. خیلی دلم میخواست با یکی از همکارام انگلیسی بخونم بعد دیدم پایه نیست بیخیالش شدم امروز خودش پیشنهاد داد بیا با هم بخونیم منم مذقوقانه استقبال کردم حالا فردا میرم کتاب بخرم
6. سر کارمم خعلییی کارای عقب افتاده دارم ینی جوری شده که پشت سیستم نهار میخورم اونم لقمه ای
من برم یه خرده آلمانی بخونم بلکه سر کلاس مثل این مریخیا نباشم وقتی حرف میزنه. فعلنیی

جاتون خالی، آشش عالی بود مدیونین فکر کنین من به پیاز داغش دست برد زدم ولی خودمونیم پیاز داغش خیلی خوشمزه بود
) یه آن فکر کردم که قطع کنم بعد دیدم که زشته ما دو تا آدم بالغیم حرف میزنیمو منطقی حلش میکنیم و... همه این افکارم شاید پنج ثانیه هم نشد که از صدایی که از اون ور خط شنیدم تعجب کردم! همون دوستش بود که اون شب با خواهرش منو تا نزدیکای خونه رسوندن.