پلاک دردسرساز...

پلاک دردسرساز...

خدایا ... !
دستانم را زدم زیر چانه ام ...
مات و مبهوت نگاهت می کنم ...
طلبکار نیستم ...
فقط مشتاقم بدانم ... ته قصه چه می کنی با من ... ؟

آخرین مطالب
  • ۰
  • ۰

کهــــــیر

یکی از پسرای دانشگاه هست که خیلی پسر خوبیه هر وقت مشکلی باشه تو دانشگاه اگه کمک بخوایم با اون به عنوان نماینده پسرا مطرح می‌کنیم. همیشه هم که حرف می‌زنیم یا چت می‌کنیم راجع به مسائل روزمره و درسه، به غیر از یه دفعه که حالم خوب نبود و من حرف زدم و او فهمید که پای کسی درمیونه و کسی رو دوست دارم...
بعد از اون روز به روم نیاورد که همچین چیزی رو شنیده؛ کمتر از آقای فلانی هم به او نمی‌گویم و او هم همچنین. اما مدتیست ته جمله‌اش عزیزم اضافه شده است!!! و چون با وی رودررو می‌شم نتوانستم بگویم که از شنیدن عزیزم از دهان او کهیر می‌زنم
  • ۱
  • ۰

غریبه

بهم نمی‌رسیم اما بهترین غریبه‌ات می‌مانم!


پ.ن: بعد سه سال و اندی، همه چی بین منو آقای الف تمـــــوم شد برای همیشه...
  • ۰
  • ۰

سوتی

پنج‌شنبه صبح ساعت 10 رسیدم دانشگاه زنگ زدم به دوستام که شما کجایین؟ گفتن سر کلاسیمو کلاس بعدی ساعت 11 هه تو اشتباهی زود اومدی! خلاصه لپ تاپ رو درآوردم و نشستم توی سلف به بازی و همزمان ابراز احساسات می‌کردم :دی و بعدش هم رفتم سر کلاس...

عصر همون روز داشتم برناممو مرور می‌کردم که ببینم چند چندم دیدم بعـــله! بنده صبح کلاس داشتم این ساختمون هم نه، اون ساختون!!! خلاصه فکر کنم آلزایمر گرفتم :دی

پ.ن: از پستایی که گذاشتم کاملا مشخصه که امروز من خونه بودم 
  • ۰
  • ۰

مظلوم ک باشی ته دیگتو می خورن میگن چربه تو نخور :(((

  • ۰
  • ۰
تو دیکشنری یه سری لغات هست که درست تعریف نشده :) به ترتیب: پالس، آپشِن، بوووق (:دی) حالا براتون تعریف می‌کنم...
فرض کنین از یکی خوشتون می‌یاد، اول با یکی از اون لبخندای خوجل یه پالس می‌فرستین، اگه از طرف مقابل هم پالس دریافت شد دوباره این روند ادامه پیدا می‌کنه تا به تداخل پالس برسین (تو پرانتز بگم این تداخل پالس می‌تونه شماره باشه یا یه قرار حالا خود دانین ولی من هر جفتش رو پیشنهاد می‌کنم ) بعد که این تداخل پالس به دوستی رسید اگه طرف همون شاهزاده همراه با عینک سفیدش بود که به دوستیتون یه سری آپشن اضافه می‌شه (از اون آپشناهااا) و بعد طی فراز و نشیب‌های خواستگاری و مراحل بعدش می‌رسیم به بوووق :D
  • ۰
  • ۰

قهـــــــر

نمی دونم چه فازیه ؟!؟ خودت مقصری و دعوا میکنین اعصابت خورده، اون مقصره و دعوا میکنین اعصابت خورده، بقیه مقصرن و دعوا میکنین اعصابت خورده :(( 
اصن قهر کردن خر است :))

----
پ.ن: دقت کردین وقتی دعوا می کنین زود به زود دلتنگ میشین یا من فقط اینجوریم ؟ :|

  • ۱
  • ۰
برای این که به فکرم یه جهتی بدهم به غیر از این جهت فعلی که دائم به سمت آقای الف می‌ره، شروع کردم به خوندن کتاب «پدر! مادر! ما متهمیم» دکتر شریعتی. هر چقدر بیشتر می‌خونم بیشتر ذهنم درگیر می‌شه!!! با این که این کتاب حدودا 30 سال پیش نوشته شده ولی دقیقا افکارش به روزه و به درد این زمان می‌خوره.
پیشنهاد می‌دم شمام یه نگاهی بهش بندازین جالبه ;)
  • ۰
  • ۰

روزهایی...

روزهایی هست که باید زیرش خـــط کشید تا به چشمت بیاید...
روزهایی که وقتی روزهای دیگرت از دست می‌رود بتوانی راحت پیدایش کنی و با مروت دلت گـــــــَــــرم شود.
روزهایی که باید ازش چند کپــــی گرفت و در چند پوشه و چند کشو و لای کتاب‌های دیگر پنهانش کرد.
روزهایی که باید از روش نوشت و مثل تکه شعریـــــ از سعدی چسباند به در یخچال.
روزهایی که باید باهاش عکس یادگاریـــ گرفت و زیرش را حتما حتما تاریـــخ زد که وقتی آلبوم را ورق می‌زنی یک دفعه تو را ببرد به روزگـــار سپری شده.
روزهایی که دل را قـــُــــرص می‌کند...
روزهایی که تو در آن می‌خندیـــــ ،
در شهر من، روزهایی برای روزهای مبــــــــــــادا...
«پوریا عالمی»


  • ۰
  • ۰

دلم درد می‌کنه... یه علتش اینه که وضعیتم قرمزه :| ولی علت اصلیش عصبیه نشأت گرفته از یه لبخنده یه استهزاءِ سه سال پیش که نمی‌تونم فراموش کنم، که ببخشم و هنوزم اون صحنه خنده جلوی چشممه، اون خاطره انگار اصلا قصد رفتن نداره!

می‌خوام ببخشم فراموش کنم ولی نمی‌شه از اون صاحب خنده خوشم نمی‌یاد نه از ظاهرش نه از رفتارش نه از لحن پر ناز و عشوه‌اش، مخصوصا حالا که با اون فرد هم گروه شدم!!! البته بالاجبار!!!

خیلی برام سخته که باهاش عادی رفتار کنم... حرف می‌زنم در حد لزوم و اون حتی نمی‌دونه که من ازش بدم می‌یاد و لحظه لحظه اون ساعت برام سخت می‌گذره :(

همه چیز برمی‌گرده به اون خنده‌های متوالی و از سر تمسخری که دفعه اولی که اتفاقی من و آقای الف را با هم دید... جوری که منی که اون رو ندیده بودم دیدم. یه روز اتفاقی یه جای اتفاقی و حضور اون صاحب لبخند و خنده‌های روی اعصابم...

و هر وقت که اون فرد رو توی کلاس یا دانشگاه می‌بینم اون صحنه جلوی چشمم می‌یاد!!!

و من هنوز نمی‌تونم دلم رو با اون صاف کنم...

  • ۰
  • ۰
به نظر من اگه یه چیزی رو نگی با این که دروغ بگی کلی فرق داره، نداره؟! (شکلک هستی حق به جانب)